تبليغاتX
سقوط


سقوط

کسی حرف منو انگار نمی فهمه





















بعضی وقتا اونقدر ذهنت درگیر مسائل روزمره میشه که امکان داره قشنگترین لحظات زندگیت رو حتی عزیزانت فراموش کنی.منم از این قاعده مستثنی نیستم.منم فراموش میکنم.منم مثل هزاران آدم دیگه که میتونن فراموش کنن فراموش میکنم همونجور که حتی بعضی وقتا فراموش میشم.می خوام باور کنه که هیچ عمدی در کار نبوده.به خدا بعضی وقتا خسته میشم.دوست دارم از این دنیا دل بکنم.از زمینی بودن از تکرار شدن از برچسب روزمرگی خوردن ....ولی از دوست داشتن و عشق ورزیدن به تنها دلخوشیم تو زندگی هیچ وقت خسته نمیشم.شاید تنها اونه که منو بعد از اون همه شکستها و خاطرات تلخ سر پا نگه داشته.کسی که حتی به جرات میتونم بگم شوق دوباره ی نفس کشیدن و به این پیکر بی جونم بخشید.....داشتم از وسعت روزمرگی هام میگفتم..داشتم از فراموش کردن میگفتم که حرفام به این سمت کشیده شدن

شاید امسال بعد از سالها اولین سالی بود که یه آسمونی روز تولدمو انتظار میکشید ولی من گند زدم به همه چیز.آخه وسعت بی خیالی من نسبت به قشنگترین روز زندگیم چقدر می تونه زیاد باشه؟

امسال که کسی رو چشم انتظار داشتم .کسی که بی درنگ منتظر چنین روزی بود.کسی که واسه اون روز لحظه شماری میکرد و به خیال خودش میخواست منو غافلگیر کنه........من چی کار کردم؟

حتی تا عصر اون روز متوجه نشدم که امروز روز تولدمه...وای که چه افتضاحی..خاک تو اون سرت بچه جون...حسابی گند زدی.....از اینجا بیشتر می سوزم که چه تدارکی دیده بود...کیک جشن تولد با اسم منحوسمآزین بندی کردن اتاقش (ببخشید نمیدونم این کلمه با کدوم ظ نوشته میشه) دعوت کلی مهمون از قبیل مامانش که مامان عزیز خودمم هست سپیده وستاره جوون.آخی که هی یادم میاد به آبروریزی....

آخه چی داشتی اون روز بحثت شد که کار منجر به قهر از این حرفا شد و آخرش اون افتضاح به بار اومد.ای بمیرییییییییییییی(با خودمم)

شما نگران نباشید.من کادوهامو گرفتم ولی هنوز ناراحتم از این که با فراموشی گند زدم به همه چی

امیدوارم که واقعا از ته  دل منو بخشیده باشه.آخه ما دهاتی ها اصلا به ین جور مراسم گرفتن ها عادت نداریم..وارد ۲۵مین بهار زندگیم شدم ولی دریغ از این که یه بار مثل آدم حسابی ها جشن تولد بگیرم.ولی با این تصور واهی و مزخرف دل خیلی رو شکوندم.امیدوارم که منو ببخشندر عوض قول میدم سال آینده فراموش نکنم(کی زنده کی مرده)ایشاله که گوشت بشه به تنتون(چه ربطی داشت)بچه ها بذار قبل از اینکه مخم سوت بکشه برم

مرسی از این تعداد زیادی از عزیزا(شما باور نکنید تعداد واقعی ۲ یا ۳ نفر)که واسم کامنت گذاشتم این به معنی اینکه هنوز هستم و هنوز می نویسم و هنوز نمردم و بسه دیگه

نتیجه اخلاقی:همیشه روز تولدتون رو با خودکار روی کف دستتون بنویسن و ترجیحا هنگام دست به آب شدن با اون دستتون به فیض برسید تا هیچ وقت مثل من چنین روز مهمی رو در زندگیتون فراموش نکنید .وخامت موضوع هنگامی دو چندان میشه که یه آدم حسابی هم قرار باشه چنین روزی براتون جشن بگیره

۲.با هر کسی دوست داشتین شوخی کنید الا خانمتون یا دوست دخترتون یا نامزدتون یا هر کوفت و زهر مار دیگه اونم راجع به طرز پوششون که اصلا و ابدا

۳.همیشه واسه نامزدتون یا دوست دخترتون یا خانمتون وقت بذارید.ترجیحا خریدن اجناس و پوشاک و لوازم آرایش مارکدار فراموش نشود البته این نتیجه گیری ها از متن استنباط نمیشود تجر به ی شخصی خیلی از بدبخت هایی از قبیل من فلک زده هست

۴.جهت جلوگیری از هر گونه دسیسه ی فامیلی رابطه ی خوب و حسنه ای را با مادر زن عزیزتان به راه بیاندازید.برای این کار دو مسئله ضروری تلقی می شود.اول اینکه مادر خانمتون رو به اسم کوچیکش با لفظ خانم بغل صدا کنید و از لفظ مادر جون به شدت بپرهیزید تا هیچ گونه تصوری مبنی بر سن ایشان که خدای ناکرده روز به روز بالا میرود در ذهن ایشان و شما و اطرافیان حاصل نگردد و دوم اینکه پس از هر بار دیدن ایشان(ترجیحان روزی صد بار ببینینشون تا کاربرد لفظ عملی شود)از واژه مثلا شهین جون چه قدر خوشکل شدی امروز استفاده کنید یا چقدر مانکنید و از این قبیل جملات...

۵.خواهر خانم و مادر خانمتون رو به هیچ وجه هنگام خرید با خود حمل نکنید

۶.از گفتن حقیقت میزان درآمد ماهیانه تون  به اطرافیانتون به شدت بپرهیزید

۷.سعی کنید هیچ وقتی با خانواده ی خانمتون شام را در رستوران یا از این جور جاها میل نفرمایید

۸.منم به گورم بخندم که بخوام از این جور افتضاح ها به بار بیارم که بخوام واسه درست کردنش این همه شما اسمشو بذارین بدبختی بکشم

نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 21:13 توسط سامان| |

من در این کلبه خوشم
توکه در اوج هستی خوش باش
من به یاد تو خوشم
تو به یاد هرکه هستی خوش باش
من به عشق تو خوشم
تو عاشق هرکه هستی خوش باش
نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 17:29 توسط سامان| |

یادت نره خیــلی بـدی کـردی بـه قـلب بیکسـم

                                                   بدون که دست من و تو دیگه به هم نمی رسن

یــادت نـــره کــه اینــروزا خیلــی دلـم ازت پـره

                                                   بـه کـی بگـم چـرا دلـم از عشـق تـو نمـی بـره

یادت نره اشکای من یه عمری ریخت به پای تو

                                                   چیکار کنـم اگـه شبـا هـی مـی کـنم هــوای تو

یادت بـیاد اشـک مـنو یـادت بیـاد اون خنـده هام

                                                   بیــا و لبخنــدی بـزن به یـاد لحـظه لحـظه هــام

 به کی بگم که بتــونه از عــاشــقی ســیرم کنه

                                                   وقتــی دلــم ازت پــره جز تــو کــی آرومــم کنه

 خدا بخــواد همیــن روزا دارم مـی یــام کــنار تو

                                                   شـایـد ازش کـــاری بـــرآد اون قلـــب بیقــرار تو

 

 

 

حــالا کـه مــیری از پیشـم بــرو ولی اینـو بـدون

                                                   دیگه نسلمـم تــو ایــن دنــیا نمــی بینــی بـدون

 حالا که میــری از پیشــم برو ولـی یــادت باشه

                                                   آخه سخته یه ساقه ای از ریشه ای جــدا باشه

حالا کــه دیــگه موقــع پریـــدن از تـــو رسیـــده

                                                   باید بــدونم کـــی تـــورو از روی بومـــم دزدیــده

هر جای دنــیا که بری بـــدون یکی دوستت داره

                                                   یکـــی کــه بعــد رفتنــت یـــه لحــظه آروم نداره

 به کی بگم که بتــونه از عــاشــقی ســیرم کنه

                                                   وقتــی دلــم ازت پــره جز تــو کــی آرومــم کنه

 خدا بخــواد همیــن روزا دارم مـی یــام کــنار تو

                                                   شـایـد ازش کـــاری بـــرآد اون قلـــب بیقــرار تو

نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 17:13 توسط سامان| |

چه خوب و چه بد منم رفتنی شدم مثل تمام مسافرای دیگه .حلالم کنید .دوست ندارم که بخواین چرا و کجا رفتم ولی با تقدیر میشه جنگید ولی این جبر روزگاره که منو به ............

بگذریم.حلالم کنید و منو به خاطر تمام کمی ها و نقصان ها که خاصیت آدمیه ببخشید.اگه کسی رو با مطلبم رنجوندم بازم ببخشین.من اینجا رو به خاطر کسی ساختم که اون منو با تمام وجود رها کرد و رفت.دیدی که آخرش منم رفتنی شدم ولی رفتن تو کجا و رفتن من ............

فاصله بین من و تو بیداد میکرد و همین باغث شد که بری.تو هم حلالم کن.نپرس کجا و چرا ولی اینو بدان که جسمم میره ولی روحم اسیر تو می مونه

بدرود....................شاید یه روز دلت رحم بیاد و ........................ولی دیگه نه!دیگه دیر شده..................نخواستی و بازم نخواستی و در نهایت نشد که تو مال من بشی ولی همین که یادت تو تمام وجودم ریشه دوونده هر چند که تمام لحظاتمو این حس عاشق بودن نابود کرده واسم کافیه

خداحافظ عشق قدیمی و ..........من.کاش این لحظه ها و حس و حالمو می فهمیدی که به خاطر دور از تو موندن چه ها کشیدم.کاش فقط یه ثانیه فقط یه ثانیه از تموم اون لحظات من سوزه ویرون کنندمو درک میکردی.ولی حیف و صد افسوس که حتی نتونستم احساسمو حالمو و غصه هامو واست بگم که با سر گذاشتن روی آغوشت این  بغض چندین ساله رو منفجر می کردم و هزاران حیف و افسوس دیگه

کاش فقط واسه یه بار.......................حتی اون نوشته ها هم نتونست دسته آخر احساسی رو که تو این چند سال دوری و در فراغت کشیدم رو بهت انتقال بده.رفتم تا تو باشی.................

کاش .........حرفم نمی یاد .بغضم هیچ وقت نترکید و فقدان فراغ تو منو تا لب گور بدرقه می کنه.گریه امونمو برید.خداحافظ مهسای زمستانی و مه آلود ...............منننننن....من....نه...نمی تونم بگم...........دقم دادی و رفتی و حالا نوبت رفتن منه ..............

خداحافظ...هیچ وقت نتونستم این احساس لعنتیمو در قالب واژه بگنجونم.کاش واژه ها واسه یه بار منو یاری میدادن تا.............................نه من موفق نشدم.........مهم نیست........ولی .. بازم نمیتونم چیزی بنویسم

خداحافظ از اینجا که پر از غمه خسته شدم می خوام برم

قلبمو که دادم به تو دیگه باید پس بگیرم.......موندن هرگز.خداحافظ

دل میسوزه.ازم نخواه ..................

یاده اون روزای قشنگ بخیر........................ای کاش باورم میکردی.......ایکاش ...................

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 20:40 توسط سامان| |

 

سخن از ماندن نيست،
                من و تو رهگذريم،


راه طولاني و پر پيچ و خم است،
همه بايد برويم تا افقهاي وسيع،
                    تا آنجا كه محبت پيداست
و شايد
    اينجا سر آغاز بودن است
و من و تو
        و هياهوئي در شهري سبز و آبي و خاكستري


ما مي گريزيم
        شايد از بودن
                شايد از ماندن
                        شايد از رفتن


جز هراس ما را چه بايد
            من و تو رهگذريم
به فردا بيند يش
        به طلوعي ديگر
                و به آغازي دوباره
                        و ما گشايندهء راهيم
                لغزش
                    صبر
                        مداومت


            ولي بدان و باور كن
                    اينجا بي شك آغاز بودن ماست.

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 18:3 توسط سامان| |

بعضی وقتا یه سری از جریانات نا خود آگاه تو رو اونقدر رنج میده که انگار این احساس رو تداعی می کنه که داری تاوان یه اشتباه یا گناه رو پس میدی و این حال این روزای منه.من گناه وارانه در پی اثبات وجودم شب و روز با ذهن یا تفکر حاکم بر روحم در جدالم.خسته ام.ناتوان و عاجز در پی  یه روشنایی کم سو شبم را صبح و روزم را شب می کنم.دیگه  بریدم.خدایا این دنیای جورواجور و رنگارنگ تو برای من شده پر از تهی های شکننده.دیگه خودمو دوس ندارم.آدما تا زمانی نفس به پیکر بی رمقشان سر میزند که خویشتن مدار و خود دوست باشن ولی من اونقدر غرق در افکار های من سوز و منحوس گشته ام که از این باور غافل ماندهام.دیگه خودمو دوس ندارم یا به عبارتی دگر از خودم بدم میاد.تنفر در تمامیه حفره ها و خله های عاطفی من ریشه دوانده اند.از خودم بیزارم.تو بهم بگو من بایستی چیکار کنم!

ماها ثابت کردیم که مرد حرفیم تا اینکه مرد عمل باشیم.جمله های بی روح و منحوس امید دهنده دگر چاره ساز نیست یا حداقل برای کسانی جوابگوست که خود ساخته روحی باشن ولی پیکر نحیف و بی جون من از این شلاق ها و تازیانه های جبر وارانه ی این زندگی پر تلاطم نه تنها خسته بلکه درمانده و ناتوان شده اند.

به زبان ساده و با ادبیات عامیانه که قابل درک باشد بایستی بگویم که بریدم.وای برمن اگر تو آن گمگشته ام بودی و من .................

می خوام تنهایی منو از پا در بیاره .می خوام واسه یه بارم که شده به خواسته ی کائنات در قبال ضمیران دوگانه ام  جامه ی عمل بپوشانم.

طبیعت من در اختیار توام.پس برای نابودیم لحظه ای درنگ نکن.تلاشت رو بکن.نمی خوام حداقل تو شرمنده ی کسی یا چیزی بشی.

خسته ام.خسته.بدرود حیات جاویدان.بدرود روزای قشنگ.بدرود خاطراتی که توامان منو شاد میکنی یا عذاب میدی و درود بر نیستی.درود بر مرگ.درود بر تنهایی از پا در آورنده

و بدرود به شمایی که حتی وقت اینو ندارید و حوصله نمی ذارید گه این مطلب رو بخونید.

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 18:50 توسط سامان| |

 

دلم یک تصادف جدی می خواهد

پر سر و صدا

آمبولانس ها سراسیمه شوند !

و

کار از کار بگذرد...

نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 18:32 توسط سامان| |

delam gerefte.bishtar az tamameye en roozhaye morde va bi nafas!dige hatta hoseleye khodamu nadaram.az en raftarhaye tasanoe khaste shudam.delam mikhad khodam basham vali nemitonam,bi hosele va asabani!

khodaya agar dar rooze khelghat mast nemikardy yeki ra hamcho man badbakht yeki ra bi dalil agha nemikardy.khodavanda

khodaya mano bebakhsh ke eno goftam vali age khodeto ye lahze jaye man mizashti shayad hale en roozha va salhaye mano bish az en ke al\knon bar masnad khodae hasty dark mikardy

geleee nist!
chun migozarad ghami nist vali gozashtan ro man yeki hes nakardam

khasteam

khili khaste

komakam kon eshghe ghadimi.

kojaye en gity pahnavar va dar aghush che kasi aramesh migiri?hasudiam mishe!kash man jaye on budam.daghun va kharabam.dige ........................

behtare tamumesh konam.chun amalan dige faydee nadare.ki aslan sedaye mano mishnave?

khastam,boridam,va deltang

bedrud eshghe ghadimi

نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 18:42 توسط سامان| |

کاش می تونستم از ت یه خبر کوچیک داشته باشم.کاش می تونستم بفهمم که خوشبخت شدی!

اینا چیز زیادیه؟که تو همین رو هم ازم دریغ کردی.

بی انصاف.کاش می فهمیدی که شبا با چه عذابی می خوابم .کاش حال و روزمو میدیدی.تو که اینهمه سنگدل نبودی .نمی دونی تو این چند وقت واسه ی یه خبر از تو به چه آب و آتشی میزدم ولی مطمئنم که تو حتی اسم منو هم یادت رفته.کاش حال و روزمو میدیدی .اونوقت می فهمیدی بهت دروغ نگفتم.

مهسا داغونم کردی.و راحت گذاشتی و رفتی.............................

وای بر من.وای بر من.دوستام با شنیدن سرگذشته من هم به گریه افتادن و هم به سادگیم می خندن که اون داره حالشو میکنه و تو اینجا داری خودتو نابود میکنی

بی انصاف

نمی خواستم این مطالبو بنویسم چون مطمئنم که حتی اینجا هم واسه تفریحتم که شده سر نمی زنی ولی دیگه دارم می ترکم.همه چیزمو از دست دادم.کارمو درسمو زندگیمو عشقمو و حتی خونوادم که باعثش علاقه ی بیش از حد به تو بود.کاش می تونستم تو رو هم مثل خودم عاشق کنم ولی تو نخواستی که با من باشی و داغ فراغ تو تا ابد تو رگ و جون و خون و سرشت منه

تا ابد تو قلبمی حتی اگه خودت نخوای حالم خیلی بده

خداحافظ عشق قدیمی و بی و فای من

نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 18:27 توسط سامان| |

شب آغاز هجرت تو شب در خود شکستنم بود

شب بی رحم رفتن تو شب از پا نشستنم بود

شب بی تو شب بی من شب دل مرده های تنها بود

شب رفتن شب مردن شب دل کندن من از ما بود

واسه جشن دل تنگی ما گل گریه سبد سبد بود

با طلوع عشق من و تو هم زمین هم ستاره بد بود

از هجرت تو شکنجه دیدم کوچ تو اوج ریاضتم بود

چه مومنانه از خود گذشتم کوچ من از من نهایتم بود

به دادم برس به دادم برس تو ای ناجی تبار من

به دادم برس به دادم برس تو ای قلب سوگوار من

سهم من جز شکستن من تو هجوم شب زمین نیست

با پروبال خاکی من شوق پرواز آخرین نیست

بی تو باید دوباره برگشت به شب بی پناهی

سنگر وحشت من از من مرهم زخم پیر من کو؟

واسه پیدا شدن تو آینه جاده ی سبز گم شدن کو؟

بی تو باید دوباره گم شد تو غبار تباهی

با من نیاز خاک زمین بود تو پل به فتح ستاره بستی

اگر شکستم از تو شکستم اگر شکستی از خود شکستی

به دادم برس به دادم برس تو ای ناجی تبار من

به دادم برس به دادم برس تو ای قلب سوگوار من

شب بی تو شب بی من شب دل مرده های تنها بود

شب رفتن شب مردن شب دل کندن من از ما بود

شب بی تو شب بی من شب دل مرده های تنها بود

شب رفتن شب مردن شب دل کندن من از ما بود

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 15:11 توسط سامان| |

طعم خیس اندوه اتفاق افتاده                    
                                                               یه آه خداحافظ یه فاجعه ساده
خالی شدم از رویا حسی منو از من برد
                                                           یه سایه شبیه من پشت پنجره پشمرد
ای معجزه ی خاموش یه حادثه روشن شو
                                                         یه لحظه فقط یه آه همجنس شکفتن شو
از روزن این کنج خاکستری پرپر
                                                             مشغول تماشای ویرون شدن من شو
                               ***
برگرد به برگشتن از فاصله دورم کن
                                                            یه خاطره با من باش یه گریه مرورم کن
از گرگر بی رحم این تجربه ی من سوز
                                                               پرواز رهایی باش به ضیافت دیروز
به کوچه که پیوستی شهر است و لبالب شو
                                                            لحظه آخر لحظه شب عاقبت شب شد
آغوش جهان رو به دلشوره شتابان بود
                                                              راهی شدن حرف نقطه چین پایان بود
ای معجزه ی خاموش یه حادثه روشن شو
                                                         یه لحظه فقط یه آه همجنس شکفتن شو
از روزن این کنج خاکستری پرپر
                                                             مشغول تماشای ویرون شدن من شو
 
 
برگرفته شده از ترانه ی زیبای معجزه (داریوش اقبالی)
 
نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387ساعت 20:45 توسط سامان| |

قهر کردن با خودم

عصبانیت

بی حوصلگی

اضطراب و استرس که قربونش برم مثل اینکه با من معنا میگیره

بد شانسی

تنهایی..

دستاورد سال جدید بوده حداقلش تا الان

ختم به خیر بشه.

دیگه  قشنگتر از این نمیشد تعطیلات بگذروند.یادم باشه واسه خودم اسفند دود کنم تا چشم نخورم.

اخه تا کی؟

خسته شدم..به جون کی قسم بخورم که بابا خسته شدم....اه اه اه.........دیگه حالم از خودم بهم می خوره.

آدما به همون اندازه که میتونن خوب باشن هزاران برابرش میتونن بدتر باشن.دیگه حالم از همه ی کسانی که باهاشون سروکله می زنم بهم می خوره.یا من خیلی خوش توقعم که با شناختی که از خودم دارم میدونم که این گونه نیست یا اینکه اطرافیانم فراموش کارن.

خسته شدم.در یک جمله واقعا خسته شدم....تحملم سر اومده!

 

نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1387ساعت 20:16 توسط سامان| |

چه حس بدیه این حس که تصور کنی هیچ کسی تو رو دوست نداره حتی کسی که تمام سختی ها و نا ملایمات رو به خاطر اون تحمل کردی!

گله ای نیست دیگه نباید از کسی توقع داشت.زمونه ی بدی شده ٬همه به فکر خودشون و گرفتاری هاشونن ٬شاید باید بهشون حق داد ولی کسانی مثل من چی؟اون همه احساسات پاک چی؟پس کجا رفت اون همه عشق؟!کینه و نفرت چه زود و چه آسون جای عشق رو تو دل آدما می گیره!

دیگه کسی رو سرزنش نمی کنم٬خودم مسبب تمام بلاهایی هستم که به سرم آومده٬دیگه نباید به کسی اعتماد کرد٬می خوام دریچه ی دلم واسه همیشه به روی همه ببندم!دیگه بسه هر چی بلا سرم اومده!وقتی که می بینم در عوض اون همه دلتنگی ها و گریه ها ی که تو شب زنده داری ها وقت و بی وقت به سراغم می اومد باید اینقدر بی محلی ببینم دلم نا خودآگاه میشکنه٬خیلی به امید نیاز دارم٬تقریبا احساس تنهایی تمام وجودم رو فرا گرفته٬از لبخند های تصنعی و ...خسته شدم٬دلم یه آغوش می خواد واسه دردودل کردن٬یه آغوش که سنگینی تمامیه غصه ها و درد هام رو تحمل کنه٬گریه هام رو دروغین و تصنعی ندونه ٬تکیه گاهی محکم واسم بشه و در انتها دوستم داشته باشه(چه خیال واهی و نشدی)کاش خدا ما رو قاطی آدما حساب می کرد شاید اونوقت وضعیتم بهتر از این بود....

دلم شکسته.....................خیلی زیاد!

احساس تنهایی می کنم...کاش حس دوست داشتنی که مدت ها میشه تو وجودم مدفون شده دوباره احیا بشه٬کاش می تونستم کسی رو دوست داشته باشم تا از این تنهایی در میومدم ولی صد افسوس که دل من دیگه معنای عشق رو باور نداره.............

دیگه هیچ کس رو باور ندارم٬همه ی عشق ها رو دروغین و بی محتوا و هوس می دونم

دلم دق کرده........زمانی آرامش به سراغم میاد  که خدا هدیه ی مرگ رو با پست پیشتازش واسم بفرسته ....مرگ آخرین...من!!

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 21:11 توسط سامان| |

تمام بغض قناریها صداتو ترسونده

اجاق کینه ی پاییزی گلاتو سوزونده

تو  اون ستاره ی خاموشی که خواب تو رو برده

پیام سرخ شقایق ها تو قلب تو مرده

چشات مثل شب بارونی دلت پر از غمه پنهونی

مثله پرنده ی زندونی  بخون به ناله ی دل

مثال تیغه گل زردم یه شعره خسته ی پر دردم

ببین که قایق امیدم نشسته بی تو به گل

محتاج دعای موسم فرا رسیدن بهارتونم

                                                                                        شبگرد تنها سامان.س

نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 2:47 توسط سامان| |

درود.اول به خاطر غیبت طولا نی مدتم ازتون معذرت می خوام.نبود حوصله و اینکه این چند وقته سرم خیلی شلوغ بوده از عوامل مهم غیبت این چند وقتم بوده.خونواده رفتن مسافرت و منم طبق معمول از اونجایی که از هر انگشت دستم یه هنر می باره( البته منظورم هنر آشپزی بودا!) مجبور شدم برای نگهداری این همه هنر یه سر برم ساندویچی محلمون.طبق معمول همیشه فقط با ۲ گزینه مواجه شدم ۱-همبرگر از نوع معمولیش و ۲-بندری که نمیدونم این عمو ساندویچیه چه نسبتی با این سیکای هندی داره که به محض تناول ساندویچ بندری با ۶ بشکه مایعات هم نمی تونن آرومت کنن .از بس تو این چند روز ساندویچ خوردیم دقیقا شبیه یه هات داگ شدیم البته این موضوع در مورد رضا بیشتر صدق میکنهالانم که در خدمتتون هستم ۲ تا ساندویچ رو میز کامپیوترم موجوده که رو یکیش مگسا دارن رژه میره...دیگه باقیشو خودتون حدس بزنید..

این چند وقته خیلی درست حسابی تمرکز نداشتم.به شدت فراموشکار شدم ریشه های الزایمر رو الان به وضوح در خودم میبینم وای به داد ۳۰ یا ۴۰ سال دیگه که .....

ابجی افسانه ته هفته آزمون دکترا دارهکه بیچاره حسابی استرس گرفته چند ماهه میشه که کمپلت رو کتابه واسش دعا میکنم که به آرزوش برسه الان تهرونه اخر هفته کنکور دارن....

خودم هم که فعلا گرفتار یه کار تمام وقت شدم.....خدا آخر و عاقبتمون رو به خیر کنه.

خب کمکم از حضورتون مرخص بشم .از بابت نظرات گرمتون سپاسگذارم وحشتناک.

دلم می خواد آپم رو با یه بیت شعر تموم نم که هر چقدر به مغزم فشار می یارم چیزی به ذهنم نمی رسهپس شما هم گیر ۳ پیچ ندید مگه همینجوری چشه؟؟؟

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 22:57 توسط سامان| |

مادرم همیشه از من می پرسید: مهمترین عضو بدنت چیست ؟

طی سالهای متمادی، با توجه به دیدگاه و شناختی که از دنیای پیرامونم کسب می کردم، پاسخی را حدس می زدم و با خودم فکر می کردم که باید پاسخ صحیح باشد.

وقتی کوچکتر بودم، با خودم فکر کردم که صدا و اصوات برای ما انسانها بسیار اهمیت دارند، بنابراین در پاسخ سوال مادرم می گفتم: مادر، گوشهایم.

او گفت: نه، خیلی از مردم ناشنوا هستند. اما تو در این مورد باز هم فکر کن، چون من باز هم از تو سوال خواهم کرد.

چندین سال سپری شد تا او بار دیگر سوالش را تکرار کند. من که بارها در این مورد فکر کرده بودم، به نظر خودم، پاسخ صحیح را در ذهن داشتم. برای همین، در پاسخش گفتم: مادر، قدرت بینایی برای هر انسانی بسیار اهمیت دارد. پس فکر می کنم چشمها مهمترین عضو بدن هستند.

او نگاهی به من انداخت و گفت: تو خیلی چیزها یاد گرفته ای، اما پاسخ صحیح این نیست، چرا که خیلی از آدمها نابینا هستند.

من که مات و مبهوت مانده بودم، برای یافتن پاسخ صحیح به تکاپو افتادم.

چند سال دیگر هم سپری شد. مادرم بارها و بارها این سوال را تکرار کرد و هر بار پس از شنیدن جوابم می گفت: نه، این نیست. اما تو با گذشت هر سال عاقلتر می شوی، پسرم.

سال قبل پدر بزرگم از دنیا رفت. همه غمگین و دل شکسته شدند.

همه در غم از دست رفتنش گریستند، حتی پدرم گریه می کرد. من آن روز به خصوص را به یاد می آورم که برای دومین بار در زندگی ام، گریه ی پدرم را دیدم.

وقتی نوبت آخرین وداع با پدربزرگ رسید، مادرم نگاهی به من انداخت و پرسید: عزیزم، آیا تا به حال دریافته ای که مهمترین عضو بدن چیست؟

از طرح سوالی، آن هم در چنان لحظاتی، بهت زده شدم. همیشه با خودم فکر می کردم که این، یک بازی بین ما است. او سردرگمی را در چهره ام تشخیص داد و گفت: این سوال خیلی مهم است. پاسخ آن به تو نشان می دهد که آیا یک زندگی واقعی داشته ای یا نه.

برای هر عضوی که قبلاً در پاسخ من گفتی، جواب دادم که غلط است و برایشان یک نمونه هم به عنوان دلیل آوردم.

اما امروز، روزی است که لازم است این درس زندگی را بیاموزی.

او نگاهی به من انداخت که تنها از عهده ی یک مادر برمی آید. من نیز به چشمان پر از اشکش چشم دوخته بودم. او گفت: عزیزم، مهمترین عضو بدنت، شانه هایت هستند.

پرسیدم: به خاطر اینکه سرم را نگه می دارند؟

جواب داد: نه، از این جهت که تو می توانی سر یک دوست یا یک عزیز را، در حالی که او گریه می کند، روی آن نگه داری.

عزیزم، گاهی اوقات در زندگی همه ی ما انسانها، لحظاتی فرا می رسد که به شانه ای برای گریستن نیاز پیدا می کنیم. من دعا می کنم که تو به حد کافی عشق و دوستانی داشته باشی، که در وقت لازم، سرت را روی شانه هایشان بگذاری و گریه کنی.

از آن به بعد، دانستم که مهمترین عضو بدن انسان، یک عضو خودخواه نیست. بلکه عضو دلسوزی برای خالی شدن دردهای دیگران بر روی خودش است.

مردم گفته هایت را فراموش خواهند کرد، مردم اعمالت را فراموش خواهند کرد، اما آنها هرگز احساسی را که به واسطه ی تو به آن دست یافته اند، از یاد نخواهند برد

منبع وبلاگ:     leyan.persianblog.com 

نوشته شده در جمعه یکم تیر 1386ساعت 13:51 توسط سامان| |

درود . .این روزا ایام امتحاناته و بیشترین چیزی که ذهن منو گرفته فقط پاس کردن ناقابل دروس هست یه چند روزی شده که همه رو فرمول میبینم الانم که دلم میخواد بتونم یه آپ درست حسابی کنم مهمان اومده ولی حیفم اومد که نخوام یه چیزی رو ننویسم و اونم اینه این روزا قشنگترین لحظات این چند سال منه که به هیچ قیمتی نمی خوام از دستش بدم.................

مواظب خودتون باشید...سعی کنید نچائید ..به توصیه های ایمنی هم گوش فرا دهید..به پدر و مادرتون احترام بذارید و خیلی از کارهایی که میتونه شما رو مثبت نشون بده انجام بدید.شب قبل از خواب هم شیر گاز رو چک کنیددر ضمن اگه جواب این سوالمو بدید ممنون میشم!پشه ها شبا کجا میرن؟!

بچه ها مزاحم نمیشم.فعلا با اجازه بزرگترا بله

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 19:49 توسط سامان| |

درود به همه.

من عاشق شعرم و شعر رو بهترین وسیله برای بیان احساسم میدونم.همیشه شاعرای بزرگی متل فروغ و احمد شاملو و اخوان ثالث و سهراب و هوشنگ ابتهاج و بزرگان دیگری که هر کدام به نوبه ی خودشان سهم بزرگی در ترویج فرهنگ ایرانی داشتن برام اونقدر مقدس هستن و معتقدم که اگه اینا نبودن حکومتها میتونستن هر فرهنگ تصنعی رو در مویرگ ها و رگهای  مردم تزریق کنن باید یادی کنم در اینجا ازپدر بزرگ واقعی ملت ایران یاد از کسی که اگر بگویم امروز نام ایرانی و ایرانیت و فرهنگ و تمدن ما به خاطر کار بزرگ او به جای مانده به حق سخنی به گزاف نگفته ایم.فردوسی بزرگ .دعا میکنم که یک روزی مردم ما فردوسی رو به درستی و آنچنان که شایسته اش است بشناسن...و آنروز همان روزی خواهد بود که ایرانیان از دست این دوراهی بی هویتی که سالیان سال است که بر سرشان سایه انداخته نجات پیدا میکنن!به امید آن روز...

از اول حرفم یه کم فاصله گرفتم..الان دارم به این ترانه ی داریوش گوش میدم...شقایق!!باز یه احساس دلتنگی غریب داره تمام وجودمو فرا میگیره...یه احساس تنهایی که داره از ریشه منو میسوزونه.....به قول داریوش عزیزم:

**شقایق اینجا من خیلی غریبم آخه اینجا کسی عاشق نمیشه**

**عزای عشق غصش جنسه کوهه دل ویرون من از جنس شیشه**

**شقایق آخرین عاشق تو بودی تو مردی و پس از تو عاشقی مردی**

**تو رو آخر سراب عشق و حسرت ته گل خونه های بی کسی برد**

               شقایق وای شقایق گل همیشه عاشق

واقعا وقت به همدیگه دقیق میشیم میبینیم که خیلی ضد ارزش ها و نابه هنجاریها داره جای ارزش ها و فرهنگ های اصیلمون رو میگیره.علتش چیه؟؟ چرا اینقدر عوض شدیم؟

فرهاد و شیرین مال تو قصه هاست عشق و عاشقیهامون هم تحت تاثیر همین موارد قرار گرفته.خیلی دلم گرفته بود ولی وقتی اومدم اینجا حرفامو نوشتم تا حدودی خالی تر شدم

خدایا من خوشبختی رو در آوج آرامش میبینم و پیدا کردم پس این آرامشو از من دریغ نکن به خودت قسم که الان بیش از هر زمان دگری به آرامش احتیاج دارم....

بابت نظرات گرمتون بسیار سپاسگذارم به ویژه استاد عزیزم آقای دادفر ودوستان دیگری که صمیمانه از حضورشون نو این وبلاگ بر این حقیر منت میذارن.

تا درودی دگر بدرود!

                                                                                     شبگرد تنها سامان.س

نوشته شده در جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 15:55 توسط سامان| |

 

گل بیتا

تو اون شام مهتاب کنارم نشستی عجب شاخه گلوار به پایم شکستی

قلم زد نگاهت به نقش آفرینی که صورتگری رو نبود اینچنینی

پریزاد عشق و مهاسا کشیدی خدا رو به شور تماشا کشیدی

تو دونسته بودی چه خوش باورم من شکفتی و گفتی از عشق پرپرم من

تا گفتم کی هستی تو گفتی یه بی تاب تا گفتم دلت کو تو گفتی که دریاب

قسم خوردی بر ما که عاشق ترینی تو یه جمع عاشق تو صادق ترینی!

همون لحظه ابری رخ ما رو آشفت به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت!!

گذشت روزگاری از آن لحظه ی ناب که معراج دل بود به در گاه مهتاب

 

در آن درگاه عشق چه محتاج نشستم تو هر شام مهتاب به یادت شکستم

تو از این شکستن خبر داری یا نه؟ !هنوز شور عشق و به سر داری یا نه؟؟!!

تو دونسته بودی چه خوش باورم من شکفتی و گفتی از عشق پرپرم من

تا گفتم کی هستی تو گفتی یه بی تاب تا گفتم دلت کو تو گفتی که دریاب

قسم خوردی بر ما که عاشق ترینی تو یه جمع عاشق تو صادق ترینی!!

همون لحظه ابری رخ ما رو اشفت به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت!!!!!!

هنوزم تو شبهات اگه ماه و داری من اون ماهو دادم به تو یادگاری

هنوزم تو شبهات اگه ماه و داری من اون ماهو دادم به تو یادگاری

من اون ماهو دادم به تو یادگاری

                                   من اون ماهو دادم به تو یادگاری

                                                         من اون ماهو دادم به تو یادگاری!!!

بالاخره تونستم بعد از  کش و قوس های فراوان وبلاگمو  پس بگیرم اینبار دیگه به خودم قول دادم که هیچ وقت از دستش ندم..چقدر دلم براش تنگ شده بود ولی حیف که الان همه ی مطلبام پاک شده ولی اشکال نداره دوباره مثل اولش میکنمش......

از همه ی کسانی که تو این چند وقت به وبلاگم سر زدن سپاسگذاری میکنم.

نوشته شده در جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 17:9 توسط سامان| |

بچه ها وبلاگمو پس گرفتم.از همتون بابت کامنت های گرمتون سپاسگذارم...

 

 

***

از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست

گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست

سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم!!

هر لحظه جز این دست مرا مشغله ای نیست

yedelekhali@aol.com

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 17:31 توسط سامان| |


Design By : Night Skin