تبليغاتX
سقوط


سقوط

کسی حرف منو انگار نمی فهمه





















درود . .این روزا ایام امتحاناته و بیشترین چیزی که ذهن منو گرفته فقط پاس کردن ناقابل دروس هست یه چند روزی شده که همه رو فرمول میبینم الانم که دلم میخواد بتونم یه آپ درست حسابی کنم مهمان اومده ولی حیفم اومد که نخوام یه چیزی رو ننویسم و اونم اینه این روزا قشنگترین لحظات این چند سال منه که به هیچ قیمتی نمی خوام از دستش بدم.................

مواظب خودتون باشید...سعی کنید نچائید ..به توصیه های ایمنی هم گوش فرا دهید..به پدر و مادرتون احترام بذارید و خیلی از کارهایی که میتونه شما رو مثبت نشون بده انجام بدید.شب قبل از خواب هم شیر گاز رو چک کنیددر ضمن اگه جواب این سوالمو بدید ممنون میشم!پشه ها شبا کجا میرن؟!

بچه ها مزاحم نمیشم.فعلا با اجازه بزرگترا بله

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 19:49 توسط سامان| |

درود به همه.

من عاشق شعرم و شعر رو بهترین وسیله برای بیان احساسم میدونم.همیشه شاعرای بزرگی متل فروغ و احمد شاملو و اخوان ثالث و سهراب و هوشنگ ابتهاج و بزرگان دیگری که هر کدام به نوبه ی خودشان سهم بزرگی در ترویج فرهنگ ایرانی داشتن برام اونقدر مقدس هستن و معتقدم که اگه اینا نبودن حکومتها میتونستن هر فرهنگ تصنعی رو در مویرگ ها و رگهای  مردم تزریق کنن باید یادی کنم در اینجا ازپدر بزرگ واقعی ملت ایران یاد از کسی که اگر بگویم امروز نام ایرانی و ایرانیت و فرهنگ و تمدن ما به خاطر کار بزرگ او به جای مانده به حق سخنی به گزاف نگفته ایم.فردوسی بزرگ .دعا میکنم که یک روزی مردم ما فردوسی رو به درستی و آنچنان که شایسته اش است بشناسن...و آنروز همان روزی خواهد بود که ایرانیان از دست این دوراهی بی هویتی که سالیان سال است که بر سرشان سایه انداخته نجات پیدا میکنن!به امید آن روز...

از اول حرفم یه کم فاصله گرفتم..الان دارم به این ترانه ی داریوش گوش میدم...شقایق!!باز یه احساس دلتنگی غریب داره تمام وجودمو فرا میگیره...یه احساس تنهایی که داره از ریشه منو میسوزونه.....به قول داریوش عزیزم:

**شقایق اینجا من خیلی غریبم آخه اینجا کسی عاشق نمیشه**

**عزای عشق غصش جنسه کوهه دل ویرون من از جنس شیشه**

**شقایق آخرین عاشق تو بودی تو مردی و پس از تو عاشقی مردی**

**تو رو آخر سراب عشق و حسرت ته گل خونه های بی کسی برد**

               شقایق وای شقایق گل همیشه عاشق

واقعا وقت به همدیگه دقیق میشیم میبینیم که خیلی ضد ارزش ها و نابه هنجاریها داره جای ارزش ها و فرهنگ های اصیلمون رو میگیره.علتش چیه؟؟ چرا اینقدر عوض شدیم؟

فرهاد و شیرین مال تو قصه هاست عشق و عاشقیهامون هم تحت تاثیر همین موارد قرار گرفته.خیلی دلم گرفته بود ولی وقتی اومدم اینجا حرفامو نوشتم تا حدودی خالی تر شدم

خدایا من خوشبختی رو در آوج آرامش میبینم و پیدا کردم پس این آرامشو از من دریغ نکن به خودت قسم که الان بیش از هر زمان دگری به آرامش احتیاج دارم....

بابت نظرات گرمتون بسیار سپاسگذارم به ویژه استاد عزیزم آقای دادفر ودوستان دیگری که صمیمانه از حضورشون نو این وبلاگ بر این حقیر منت میذارن.

تا درودی دگر بدرود!

                                                                                     شبگرد تنها سامان.س

نوشته شده در جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 15:55 توسط سامان| |

 

گل بیتا

تو اون شام مهتاب کنارم نشستی عجب شاخه گلوار به پایم شکستی

قلم زد نگاهت به نقش آفرینی که صورتگری رو نبود اینچنینی

پریزاد عشق و مهاسا کشیدی خدا رو به شور تماشا کشیدی

تو دونسته بودی چه خوش باورم من شکفتی و گفتی از عشق پرپرم من

تا گفتم کی هستی تو گفتی یه بی تاب تا گفتم دلت کو تو گفتی که دریاب

قسم خوردی بر ما که عاشق ترینی تو یه جمع عاشق تو صادق ترینی!

همون لحظه ابری رخ ما رو آشفت به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت!!

گذشت روزگاری از آن لحظه ی ناب که معراج دل بود به در گاه مهتاب

 

در آن درگاه عشق چه محتاج نشستم تو هر شام مهتاب به یادت شکستم

تو از این شکستن خبر داری یا نه؟ !هنوز شور عشق و به سر داری یا نه؟؟!!

تو دونسته بودی چه خوش باورم من شکفتی و گفتی از عشق پرپرم من

تا گفتم کی هستی تو گفتی یه بی تاب تا گفتم دلت کو تو گفتی که دریاب

قسم خوردی بر ما که عاشق ترینی تو یه جمع عاشق تو صادق ترینی!!

همون لحظه ابری رخ ما رو اشفت به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت!!!!!!

هنوزم تو شبهات اگه ماه و داری من اون ماهو دادم به تو یادگاری

هنوزم تو شبهات اگه ماه و داری من اون ماهو دادم به تو یادگاری

من اون ماهو دادم به تو یادگاری

                                   من اون ماهو دادم به تو یادگاری

                                                         من اون ماهو دادم به تو یادگاری!!!

بالاخره تونستم بعد از  کش و قوس های فراوان وبلاگمو  پس بگیرم اینبار دیگه به خودم قول دادم که هیچ وقت از دستش ندم..چقدر دلم براش تنگ شده بود ولی حیف که الان همه ی مطلبام پاک شده ولی اشکال نداره دوباره مثل اولش میکنمش......

از همه ی کسانی که تو این چند وقت به وبلاگم سر زدن سپاسگذاری میکنم.

نوشته شده در جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 17:9 توسط سامان| |


Design By : Night Skin