تبليغاتX
سقوط


سقوط

کسی حرف منو انگار نمی فهمه





















چه حس بدیه این حس که تصور کنی هیچ کسی تو رو دوست نداره حتی کسی که تمام سختی ها و نا ملایمات رو به خاطر اون تحمل کردی!

گله ای نیست دیگه نباید از کسی توقع داشت.زمونه ی بدی شده ٬همه به فکر خودشون و گرفتاری هاشونن ٬شاید باید بهشون حق داد ولی کسانی مثل من چی؟اون همه احساسات پاک چی؟پس کجا رفت اون همه عشق؟!کینه و نفرت چه زود و چه آسون جای عشق رو تو دل آدما می گیره!

دیگه کسی رو سرزنش نمی کنم٬خودم مسبب تمام بلاهایی هستم که به سرم آومده٬دیگه نباید به کسی اعتماد کرد٬می خوام دریچه ی دلم واسه همیشه به روی همه ببندم!دیگه بسه هر چی بلا سرم اومده!وقتی که می بینم در عوض اون همه دلتنگی ها و گریه ها ی که تو شب زنده داری ها وقت و بی وقت به سراغم می اومد باید اینقدر بی محلی ببینم دلم نا خودآگاه میشکنه٬خیلی به امید نیاز دارم٬تقریبا احساس تنهایی تمام وجودم رو فرا گرفته٬از لبخند های تصنعی و ...خسته شدم٬دلم یه آغوش می خواد واسه دردودل کردن٬یه آغوش که سنگینی تمامیه غصه ها و درد هام رو تحمل کنه٬گریه هام رو دروغین و تصنعی ندونه ٬تکیه گاهی محکم واسم بشه و در انتها دوستم داشته باشه(چه خیال واهی و نشدی)کاش خدا ما رو قاطی آدما حساب می کرد شاید اونوقت وضعیتم بهتر از این بود....

دلم شکسته.....................خیلی زیاد!

احساس تنهایی می کنم...کاش حس دوست داشتنی که مدت ها میشه تو وجودم مدفون شده دوباره احیا بشه٬کاش می تونستم کسی رو دوست داشته باشم تا از این تنهایی در میومدم ولی صد افسوس که دل من دیگه معنای عشق رو باور نداره.............

دیگه هیچ کس رو باور ندارم٬همه ی عشق ها رو دروغین و بی محتوا و هوس می دونم

دلم دق کرده........زمانی آرامش به سراغم میاد  که خدا هدیه ی مرگ رو با پست پیشتازش واسم بفرسته ....مرگ آخرین...من!!

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 21:11 توسط سامان| |


Design By : Night Skin