تبليغاتX
سقوط


سقوط

کسی حرف منو انگار نمی فهمه





















چه خوب و چه بد منم رفتنی شدم مثل تمام مسافرای دیگه .حلالم کنید .دوست ندارم که بخواین چرا و کجا رفتم ولی با تقدیر میشه جنگید ولی این جبر روزگاره که منو به ............

بگذریم.حلالم کنید و منو به خاطر تمام کمی ها و نقصان ها که خاصیت آدمیه ببخشید.اگه کسی رو با مطلبم رنجوندم بازم ببخشین.من اینجا رو به خاطر کسی ساختم که اون منو با تمام وجود رها کرد و رفت.دیدی که آخرش منم رفتنی شدم ولی رفتن تو کجا و رفتن من ............

فاصله بین من و تو بیداد میکرد و همین باغث شد که بری.تو هم حلالم کن.نپرس کجا و چرا ولی اینو بدان که جسمم میره ولی روحم اسیر تو می مونه

بدرود....................شاید یه روز دلت رحم بیاد و ........................ولی دیگه نه!دیگه دیر شده..................نخواستی و بازم نخواستی و در نهایت نشد که تو مال من بشی ولی همین که یادت تو تمام وجودم ریشه دوونده هر چند که تمام لحظاتمو این حس عاشق بودن نابود کرده واسم کافیه

خداحافظ عشق قدیمی و ..........من.کاش این لحظه ها و حس و حالمو می فهمیدی که به خاطر دور از تو موندن چه ها کشیدم.کاش فقط یه ثانیه فقط یه ثانیه از تموم اون لحظات من سوزه ویرون کنندمو درک میکردی.ولی حیف و صد افسوس که حتی نتونستم احساسمو حالمو و غصه هامو واست بگم که با سر گذاشتن روی آغوشت این  بغض چندین ساله رو منفجر می کردم و هزاران حیف و افسوس دیگه

کاش فقط واسه یه بار.......................حتی اون نوشته ها هم نتونست دسته آخر احساسی رو که تو این چند سال دوری و در فراغت کشیدم رو بهت انتقال بده.رفتم تا تو باشی.................

کاش .........حرفم نمی یاد .بغضم هیچ وقت نترکید و فقدان فراغ تو منو تا لب گور بدرقه می کنه.گریه امونمو برید.خداحافظ مهسای زمستانی و مه آلود ...............منننننن....من....نه...نمی تونم بگم...........دقم دادی و رفتی و حالا نوبت رفتن منه ..............

خداحافظ...هیچ وقت نتونستم این احساس لعنتیمو در قالب واژه بگنجونم.کاش واژه ها واسه یه بار منو یاری میدادن تا.............................نه من موفق نشدم.........مهم نیست........ولی .. بازم نمیتونم چیزی بنویسم

خداحافظ از اینجا که پر از غمه خسته شدم می خوام برم

قلبمو که دادم به تو دیگه باید پس بگیرم.......موندن هرگز.خداحافظ

دل میسوزه.ازم نخواه ..................

یاده اون روزای قشنگ بخیر........................ای کاش باورم میکردی.......ایکاش ...................

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 20:40 توسط سامان| |

 

سخن از ماندن نيست،
                من و تو رهگذريم،


راه طولاني و پر پيچ و خم است،
همه بايد برويم تا افقهاي وسيع،
                    تا آنجا كه محبت پيداست
و شايد
    اينجا سر آغاز بودن است
و من و تو
        و هياهوئي در شهري سبز و آبي و خاكستري


ما مي گريزيم
        شايد از بودن
                شايد از ماندن
                        شايد از رفتن


جز هراس ما را چه بايد
            من و تو رهگذريم
به فردا بيند يش
        به طلوعي ديگر
                و به آغازي دوباره
                        و ما گشايندهء راهيم
                لغزش
                    صبر
                        مداومت


            ولي بدان و باور كن
                    اينجا بي شك آغاز بودن ماست.

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 18:3 توسط سامان| |

بعضی وقتا یه سری از جریانات نا خود آگاه تو رو اونقدر رنج میده که انگار این احساس رو تداعی می کنه که داری تاوان یه اشتباه یا گناه رو پس میدی و این حال این روزای منه.من گناه وارانه در پی اثبات وجودم شب و روز با ذهن یا تفکر حاکم بر روحم در جدالم.خسته ام.ناتوان و عاجز در پی  یه روشنایی کم سو شبم را صبح و روزم را شب می کنم.دیگه  بریدم.خدایا این دنیای جورواجور و رنگارنگ تو برای من شده پر از تهی های شکننده.دیگه خودمو دوس ندارم.آدما تا زمانی نفس به پیکر بی رمقشان سر میزند که خویشتن مدار و خود دوست باشن ولی من اونقدر غرق در افکار های من سوز و منحوس گشته ام که از این باور غافل ماندهام.دیگه خودمو دوس ندارم یا به عبارتی دگر از خودم بدم میاد.تنفر در تمامیه حفره ها و خله های عاطفی من ریشه دوانده اند.از خودم بیزارم.تو بهم بگو من بایستی چیکار کنم!

ماها ثابت کردیم که مرد حرفیم تا اینکه مرد عمل باشیم.جمله های بی روح و منحوس امید دهنده دگر چاره ساز نیست یا حداقل برای کسانی جوابگوست که خود ساخته روحی باشن ولی پیکر نحیف و بی جون من از این شلاق ها و تازیانه های جبر وارانه ی این زندگی پر تلاطم نه تنها خسته بلکه درمانده و ناتوان شده اند.

به زبان ساده و با ادبیات عامیانه که قابل درک باشد بایستی بگویم که بریدم.وای برمن اگر تو آن گمگشته ام بودی و من .................

می خوام تنهایی منو از پا در بیاره .می خوام واسه یه بارم که شده به خواسته ی کائنات در قبال ضمیران دوگانه ام  جامه ی عمل بپوشانم.

طبیعت من در اختیار توام.پس برای نابودیم لحظه ای درنگ نکن.تلاشت رو بکن.نمی خوام حداقل تو شرمنده ی کسی یا چیزی بشی.

خسته ام.خسته.بدرود حیات جاویدان.بدرود روزای قشنگ.بدرود خاطراتی که توامان منو شاد میکنی یا عذاب میدی و درود بر نیستی.درود بر مرگ.درود بر تنهایی از پا در آورنده

و بدرود به شمایی که حتی وقت اینو ندارید و حوصله نمی ذارید گه این مطلب رو بخونید.

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 18:50 توسط سامان| |

 

دلم یک تصادف جدی می خواهد

پر سر و صدا

آمبولانس ها سراسیمه شوند !

و

کار از کار بگذرد...

نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 18:32 توسط سامان| |

delam gerefte.bishtar az tamameye en roozhaye morde va bi nafas!dige hatta hoseleye khodamu nadaram.az en raftarhaye tasanoe khaste shudam.delam mikhad khodam basham vali nemitonam,bi hosele va asabani!

khodaya agar dar rooze khelghat mast nemikardy yeki ra hamcho man badbakht yeki ra bi dalil agha nemikardy.khodavanda

khodaya mano bebakhsh ke eno goftam vali age khodeto ye lahze jaye man mizashti shayad hale en roozha va salhaye mano bish az en ke al\knon bar masnad khodae hasty dark mikardy

geleee nist!
chun migozarad ghami nist vali gozashtan ro man yeki hes nakardam

khasteam

khili khaste

komakam kon eshghe ghadimi.

kojaye en gity pahnavar va dar aghush che kasi aramesh migiri?hasudiam mishe!kash man jaye on budam.daghun va kharabam.dige ........................

behtare tamumesh konam.chun amalan dige faydee nadare.ki aslan sedaye mano mishnave?

khastam,boridam,va deltang

bedrud eshghe ghadimi

نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 18:42 توسط سامان| |

کاش می تونستم از ت یه خبر کوچیک داشته باشم.کاش می تونستم بفهمم که خوشبخت شدی!

اینا چیز زیادیه؟که تو همین رو هم ازم دریغ کردی.

بی انصاف.کاش می فهمیدی که شبا با چه عذابی می خوابم .کاش حال و روزمو میدیدی.تو که اینهمه سنگدل نبودی .نمی دونی تو این چند وقت واسه ی یه خبر از تو به چه آب و آتشی میزدم ولی مطمئنم که تو حتی اسم منو هم یادت رفته.کاش حال و روزمو میدیدی .اونوقت می فهمیدی بهت دروغ نگفتم.

مهسا داغونم کردی.و راحت گذاشتی و رفتی.............................

وای بر من.وای بر من.دوستام با شنیدن سرگذشته من هم به گریه افتادن و هم به سادگیم می خندن که اون داره حالشو میکنه و تو اینجا داری خودتو نابود میکنی

بی انصاف

نمی خواستم این مطالبو بنویسم چون مطمئنم که حتی اینجا هم واسه تفریحتم که شده سر نمی زنی ولی دیگه دارم می ترکم.همه چیزمو از دست دادم.کارمو درسمو زندگیمو عشقمو و حتی خونوادم که باعثش علاقه ی بیش از حد به تو بود.کاش می تونستم تو رو هم مثل خودم عاشق کنم ولی تو نخواستی که با من باشی و داغ فراغ تو تا ابد تو رگ و جون و خون و سرشت منه

تا ابد تو قلبمی حتی اگه خودت نخوای حالم خیلی بده

خداحافظ عشق قدیمی و بی و فای من

نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 18:27 توسط سامان| |


Design By : Night Skin