تبليغاتX
سقوط - تنهاتر از همیشه


سقوط

کسی حرف منو انگار نمی فهمه





















بعضی وقتا یه سری از جریانات نا خود آگاه تو رو اونقدر رنج میده که انگار این احساس رو تداعی می کنه که داری تاوان یه اشتباه یا گناه رو پس میدی و این حال این روزای منه.من گناه وارانه در پی اثبات وجودم شب و روز با ذهن یا تفکر حاکم بر روحم در جدالم.خسته ام.ناتوان و عاجز در پی  یه روشنایی کم سو شبم را صبح و روزم را شب می کنم.دیگه  بریدم.خدایا این دنیای جورواجور و رنگارنگ تو برای من شده پر از تهی های شکننده.دیگه خودمو دوس ندارم.آدما تا زمانی نفس به پیکر بی رمقشان سر میزند که خویشتن مدار و خود دوست باشن ولی من اونقدر غرق در افکار های من سوز و منحوس گشته ام که از این باور غافل ماندهام.دیگه خودمو دوس ندارم یا به عبارتی دگر از خودم بدم میاد.تنفر در تمامیه حفره ها و خله های عاطفی من ریشه دوانده اند.از خودم بیزارم.تو بهم بگو من بایستی چیکار کنم!

ماها ثابت کردیم که مرد حرفیم تا اینکه مرد عمل باشیم.جمله های بی روح و منحوس امید دهنده دگر چاره ساز نیست یا حداقل برای کسانی جوابگوست که خود ساخته روحی باشن ولی پیکر نحیف و بی جون من از این شلاق ها و تازیانه های جبر وارانه ی این زندگی پر تلاطم نه تنها خسته بلکه درمانده و ناتوان شده اند.

به زبان ساده و با ادبیات عامیانه که قابل درک باشد بایستی بگویم که بریدم.وای برمن اگر تو آن گمگشته ام بودی و من .................

می خوام تنهایی منو از پا در بیاره .می خوام واسه یه بارم که شده به خواسته ی کائنات در قبال ضمیران دوگانه ام  جامه ی عمل بپوشانم.

طبیعت من در اختیار توام.پس برای نابودیم لحظه ای درنگ نکن.تلاشت رو بکن.نمی خوام حداقل تو شرمنده ی کسی یا چیزی بشی.

خسته ام.خسته.بدرود حیات جاویدان.بدرود روزای قشنگ.بدرود خاطراتی که توامان منو شاد میکنی یا عذاب میدی و درود بر نیستی.درود بر مرگ.درود بر تنهایی از پا در آورنده

و بدرود به شمایی که حتی وقت اینو ندارید و حوصله نمی ذارید گه این مطلب رو بخونید.

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 18:50 توسط سامان| |


Design By : Night Skin